وفا نکردی وکردم،جفا ندیدی و دیدم
شکستی ونشکستم،بريدى و نبريدم
اگرزخلق،ملامت وگرز کرده،ندامت
کشیدم از تو کشیدم،شنیدم از تو شنیدم
کی ام؟ شکوفه ی اشکی که در هوای تو هر شب
زچشم ناله شکفتم ، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد ، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم ،محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی مگر ز موی سپیدم
به جز وفا و عنایت ، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی،چنين که بار غم دل
زدست شکوه گرفتم،به دوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شدو از پی
چو گرد در قدم او ،دویدم و نرسیدم
به روی بخت زدیده ،زچهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم ،گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم ،به سر نبردی و بردم
ثبات عهد مـــــــــرا دیدی ای فروغ امیــــــــــــدم
«مهرداد اوستا»

سلام به همه ى دوستاى عزيزم ببخشید که این همه مدت نبودم خوب سال نو رو به تک تکتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی براتون باشه به خاطر اقا مهدی وبلاگمو از سیاهی هم در اوردم از این به بعد دنیا قشنگه انشا الله همتون به همه ی چیزایی که دوست دارید برسید
خیلی دوستون دارم....
عشق چيست؟؟
من نمي خواهم بگويم عشق زيبا نيست
من نمي خواهم بگويم درد
من نمي بايد بگويم زجر
حق ندارم فکر فهميدن کنم
من نبايد در کنار او با خيالي آسوده از دوران
با تني فرسوده از باران
سر به بالين سياه خاک بگذارم
بايدم هر روز دردي
هر روز رنجي
خستگيهايم همه يکسان
درد من، روزهاي يکسان اين زمين لرزان
عشق من هرگز نخواهد ديد آنروزي که در آغوش مهر آگينش
سر به بالين محبت ميگذارم من
او نخواهد ديد آنروزي کز برايش قصه ها گويم
باز مي گويم عشق زيباست
عشق واژگان قلب انسانهاست
عشق رابط ميان ساحل و درياست
عشق سرگذشت خوب نيکيهاست
عشق من
خواهد آمد، روزي امامن
جاي گلهايم براي او خار خواهم برد
خسته ام ليکن
او به من آموخت مهر و الفت را من همي با او تا بيکران سفر کردم خسته از دنيا رفتم آنسوتر
در حريم عشق ديدم او را من
من چه مسعودم
شاد و خرسندم
من به او آنجا
دل همي بندم

و بعد از رفتنت...
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن تنهايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ؟شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم




امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من توباشم،تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آوی
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست ...





گفتم : سفر عشق تو دشوارترین است
گفتا : چه توان کرد ره عشق همين است
گفتم : خطر مرگ به هر گوشه نهان است
گفتا :آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است
گفتم : که ندانسته در این چاه فتادم
گفتا : که من این بند به پا یت ننهادم
گفتم : گنه کار دل بی سرو پا بود
گفتا : که نگو ! بهر تب عشق دوا بود
گفتم : چه کنم تا که ببینم دگرت باز
گفتا : زچه این فکر نکردی تو از آغاز
گفتم : نرود در همه شب چشم مرا خواب
گفتا : به از این چیست ؟ ببین صورت مهتاب
گفتم :ره آزادیم از عشق کدام است؟
گفتا : این ره مرگ است که پایان کلام است
گفتم : چو بمیرم به ره عشق چه سود است؟
گفتا : که ،نه این مرحله ی گفت وشنود است
برخیز که نه ننگ به جا ماند ونه نام
عاشق شو و از یاد ببر سختی ایام

عشق را ای دل نمی فهمی که چیست
مانده ای در گل نمی فهمی که چیست
عشق یعنی یک معمای غریب
ساده یا مشکل نمی فهمی که چیست
عشق جمع بین ازداد است و تو
ای دل غافل نمی فهمی که چیست
عشق یعنی بیدلی دیوانگی
ای دل عاقل نمی فهمی که چیست
زود عاشق شو که جز از راه عشق
عشق را ای دل نمی فهمی که چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اي نسيم رهگذر، به ما بگو
اين جوانه هاي باغ زندگي،
اين شكوفه هاي عشق،
از سموم وحشي كدام شوره زار
رفته رفته خار مي شوند؟
اين كبوتران برج دوستي،
از غبار جادوي كدام كهكشان
گرگهاي هار مي شوند؟!

امشب دلم ميخواهد
به كسي بگويم'' دوستت دارم.''
تو نهراس و آنكس باش.
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.
بگذار برايت نقش آن دل باخته ای را بازی كنم كه
لحظه ای دور از محبوب خويش زندگی را نميتواند.
بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش
جان ميدهد برايت جان دهم.
بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم
و تو را ستايش كنم.
بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنيابم.
ميخواهم بينديشی كه همين امشب
غير از من كسي ديوانه تو نيست
هرچند كه جاهلانه فكری باشد.
كمی بيشتر با من
و همين امشب بگذار خيال كنم
كه جز تو كسی نيست.
همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.
نقش حقيقت را.
همان كه دور از تو بارها روبه روی آينه تمرين كرده ام.
ای آخرين ...
عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.
عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.
عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.
عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.
عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.
عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.
عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.
عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.
عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد...!



عمرت تا کی بخود پرستی گذرد
یا در پی نیستس و هستس گذرد
می نوش که عمری که اجل در پی اوست
آن به که بخواب یا به مستی گذرد...

شب سليس است ، ويكدست ، وباز .
شمعدانی ها
و صدا دارترین شاخه فصل ، ماه را می شنود .
پلکان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم .
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا .
چشم تو زینت تاریکی نیست .
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا ...
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا ، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند .
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ...

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند خودندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته ی الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز ديدارم بست
هر کجا می نگرم ، باز هم اوست
كه به چشمان ترم خیره شده
درد عشق است که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده شعر گفتم که ز دل بردارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را . . .
نگه دگر به سوی من چه می کنی؟
چون در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به فال دیگری زدی
برو . . .برو . . . به سوی او مرا ده غم
تو آفتابی . . . او زمین . . . من آسمان
بر او بتاب زان که من نشستهام
به ناز روی شانه ی ستارگان
بر او بتاب زان که گریه می کند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذ شت ها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبردای به راز من ؟
گذشتم از تن تو زان که در جهان
تنی نبود مقصد نیاذ من
اگر به سویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خو ش تر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او !
گذشت رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او !
عشق با تمام شکوه خود در خانه ی مرا هم به صدا در آورد و با خود
کوله باری از مهر و محبت را به ارمغان آورد‘ آمد و در قلبم طوفانی به پا
کرد طوفانی که همراه با رنج و ریاضت بود.طوفانی که از دریای چشمان
تو بر خاست و به ساحل نا امیدی من لنگر انداخت‘ طوفاني كه افكار
گسیخته مرا چون کشتی سر گردان بر روی موجهای اقیانوس چشمانت
متلاطم ساخت نمی دانم نا خدای این کشتی سرگردانتو هستی یا نه؟
ولی می دانم که هرگز سکانداری افکار پریشانم را بر عهده نمی گیری و
آنرا به جزیره آرامش و آسایش نمی رسانی. می دانم که هرگز جرات
نخواهم داشت که از تو بخواهم منجی این افکار پریشان باشی.....

بوسه يعني مستي از مشروب عشق
![]()
بوسه يعني آتش و گرماي تب
![]()
بوسه يعني لذت از دلدادگي
![]()
لذت از شب، لذت از ديوانگي
![]()
(بوسه يعني حس طعم خوب عشق)

سال نو رو از راه دور به همتون تبریک می گم و امیدوارم
سالی پر ازخیر و برکت و شادیو خوشبختی در کنار
خانوادتون و رفقاتون داشته باشید.من فردا دارم میرم
ایران یا میشه گفت میمام ایران وتا ۱۷ فروردین ایران
هستم و آپ نمی کنم خوب من ۳فروردین تولدم هست و
۱۷ سالگیرو تمام میکنم
خوب عزیزان از الان بتون قول
یک آپ فوق العاده میدم.
منتظرم باشید... ۱۶ روز دیگه که امدم باید نظرام ار ۵۰
گذشته باشه وگرنه اپ نمی کنم![]()
happy new year


اینم کیک تولدم

تولدم مبارک




تو برای من آفریده شده ای
برای با من بودن
دستانت برای جستجوی کورترین نقاط اندامم
پاهایت بر ای قدم زدن نزدم
دهانت برای با من سخن گفتن
و چشمانت
برای نگریستن به انزوای فرسوده روحم
می دانم که می دانی
من هم برایت با رها گریسته ام
لبانم لرزیده
و گوشهایم
در حسرت لحظه ای که بگویی دوستت دارم
بگویی
حتی برای لحظه ای ترکت نخواهم کرد
لیک
آن روز هرگز نخواهد آمد
و من باز هم در خلوت
به حرمت لحظه وداع خواهم اندیشید

بگذار تا بگریم من بگذار بگریم...
بگذار در این نیمه شب تار بگریم...
او رفت و امید دل من دور شد از من...
![]()
بگذار که بردوری دلدار بگریم...
در ماتم پژمردن گلهای امیدم...
![]()
بگذار که چون ابر به گلزار بگریم...
![]()
مرغ دل من پرزد و افتادبه دامش...
بگذار بر این مرغ گرفتار بگریم...
غمخوارمن خسته بجز دیده من نیست...
بگذاربه غمخواری خود زار بگریم...
![]()
در ورطه دیوانگی ام می کشد این عشق...
بگذار بر این عاقبت کار بگریم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


